تبليغاتX
زندگی دوگانه ی آزالیا...

زندگی دوگانه ی آزالیا...

 

نشسته ام اینجا. گیج و گنگ. خوشبخت از این تنهایی و تلخ از مرگ بابک. خوشبخت و تلخ. سیگار آخر را کشیده ام و پک آخر را عاشقانه از لبهایم دور کرده ام. عزای این سیگار آخر را گرفته ام. همین چند لحظه ی پیش ماشین لباس شویی را خاموش کردم و فکر می کنم به اینکه دفعه ی قبلی که ماشین لباسشویی را خاموش کرده بودم بابک هنوز زنده بود. همان پنج شنبه ی شوم. از این فکرهای مزخرف مازوخیستی که بعد از هر اتفاق کابوس واری به سراغ آدم می آید و آنقدر توی کله ی له شده ی درد کشیده مانور می دهد تا اینکه خودش خسته می شود و می رود پی کارش و کل این پروسه اسم دیگری دارد به نام صبور شدن.

بعد؟

هیچ.

 انسانی مرده است و این باید مرگ تمام بشریت باشد اما نیست. تمام این چرخه ی مزخرف تکرار می شود تا جایی و بعد از ظهری که می رسد به من و نوبت من می شود تا این حرف های تکراری را سر هم کنم و درد بکشم و در پایان بفهمم که این درد هیچ حماسه ای نیست. این فقط یک احساس ناخوشایند ساده است. دل پیچه. سر درد. توهم جسم خارجی در چشم. همین.

امروز رفته بودم club. تنها جایی که در این یکی دو سال اخیر گاهی می روم و صحبت از چیزهایی می کنم که دوست دارم. امروز به فراخور حس و حال من از شعر حرف زدیم. از ناتوانی و درد کشیدن من در شعر. قرار است که بیشتر بنویسم. فکر می کنم همین نوشتنم از برکات امروز است. باید کاری بکنم. خیلی فکر می کنم به همه چیز. به اینکه به قول خودم خط خودم را پیدا بکنم. اما در نهایت تا چشم باز می کنم خودم را می بینم که رفته ام سراغ فولدرهای آهنگ های تکراری ام و سیگار و چایی. نتیچه ی تمام افکار امروزم این بود که سیگارم تمام شده  فندکم گم شده و باید فکری به حال این وضع کنم! می دانم که به زودی این کار را خواهم کرد و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:0  توسط آزالیا 

 

بابک عزیز،

بابک خوب،

بابک دور،

خوابیده در تپه ای از خاک و دود

قهر با نور، با شور

بابک دیگر دور دور

دستم، این دستهای کور

کاش آن لحظه، کاش آن روز

ثبت می کرد آن دست های همیشه گرم را به زور

چشم های بی فروغم، این چشم های شور

کاش بیشتر می ماند و به ناگه نمی رفت از کنارش چون رود

بابک دیگر دور دور

بدرود... بدرود...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:34  توسط آزالیا 

 

مسواک نیمه کاره ام را رها می کنم، می آیم توی اتاق و در را می بندم. فرصت زیادی باقی نمانده است و من باید بنویسیم. احساس بدی دارم. در حالی که می دانم در این لحظه ی مهم برای همه مهمترین ام، اما از بعد دیگر انگار کاملا فراموش شده ام. انگار جسد باد کرده ای هستم که روی دریاچه ی آرام و بی نهایت زیبایی به مسیر نامعلوم خود ادامه می دهد و نه آفتاب زیبای بعد از ظهر ماه آوریل و نه صدای عشقبازی پرندگان سرمست و عجیب، هیچ کدام محلی به این گذر تاریک نمی گذارند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:57  توسط آزالیا 

 

دلتنگی های دختر خانواده

 

 من، نشسته در تاریکی، به آن جلو ترها نگاه می کردم. به سمت بازی نورهای قرمز و بنفش و سبز. به سکوی رقص. سرتا پا لباسی پوشیده بودم و ژستی گرفته بودم که من را شبیه Renee French می کرد. Renee French ای بدون سیگار و در حصار دو زن با موهای جو گندمی و چین های روی گردن. هوس رقص به سرم زده بود. از دل تاریکی خودم را سمت روشنی می دیدم که در یک پیراهن ۳ ک ۳۰، در حال رقص و عرق کردن ام. هوس عرق کردن به سرم زده بود. هوس عرق کردن از رقص. همپای رقصی نبود. نشستم. از فردا قرار است بروم کلاس رقص برای یاد گرفتن تانگو. این هفته را می خواهم برقصم و دیگر هیچ.

 به یاد Last Tango in Paris
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:20  توسط آزالیا 

 

حالا آرام شده ام و راضی. دیشب با تمام سختی هایش گذشت و از آن چند عکس یادگاری زیبا بر جا ماند...

حال و هوای امروز خود خود حال و هوای Chris Reaدر آهنگ Looking for the Summerاست... .

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:55  توسط آزالیا 

 

می نویسم. حتی امروز. دلشوره ی نرم و آرامی مثل خون در رگهایم جاریست. هوا عالیست. دلیلی برای نگرانی نیست. باید از امشب لذت ببرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:11  توسط آزالیا 

 

خدایا فیلم Wrestler بی نظیر است. خدایا Mickey Rourke مخلوط عجیب و غریب و درک نشدنی از صفات بی منطقی است که من دوست دارم (و نمی فهمم چرا...). خدایا Darren Aronofsky یک نیمچه خداست و ترکیبش با Tchaikovsky خدا در خدایی شده است که فقط خودت باید بیایی و ببینی و بشنوی. داغ شدم حتی از نوشتن در موردشان....

تنفس.....

....

...

..

.

(پی نوشت بی ربط: تصمیم گرفته ام برای مهمانی ای که می گیرم یک گل رز صورتی کم رنگ روی یک طرف موهایم بگذارم. باید حس خوبی داشته باشد که آدم مهمان دختری شود که روی یک طرف موهایش گل رز صورتی کم رنگ گذاشته است.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:25  توسط آزالیا 

 

از اینترنت دور بودم. حالا نزدیکم. تمام بعد از ظهر نزدیک بودم. به دوستانم: به قهوه. به سیگار. به تام ویتس. تمام دیروز در فکر سارا و لنی بودم و صحبت هایمان را در خواب و بیداری مرور می کردم. دلم برایشان لک زده. برای جمع سه نفره مان. بال بال می زنم زیر پوستم از تصور اینکه دو هفته ی دیگر به مهمانی من می آیند......

مدت ها بود که از ته قلبم به کسی نگفته بودم دلم برایش تنگ شده...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:28  توسط آزالیا 

 

چه روز بدی بود. بد شانسی پشت بد شانسی. اول زدم و زانوی راستم را ناکار کزدم ودوم اینکه تازه به این خاطر و همینطور به خاطر تمام نقصان های دنیا امروز شماتت شدم. همینطور که توی مرکز خریدها راه می رفتیم و من بغض های گنده و هلویی را به زور قورت می دادم و با تمام نیرو اشکم را به درون خودم می کشیدم، از آن دورها از ورای شیشه ها حواسم به آینه های اطرافم بود. طوری که دیگران نفهمند و در حالی که یک تاپ یا یک شلوارک مزخرف را الکی لمس می کردم، محو تماشای چهره ی غمگین به ظاهر خنثای خودم می شدم. چه دروغگوی بزرگی! چه جانور سخت جانی! چه فین فین ها و سرفه های الکی ای برای ابراز سرما خوردگی و مبرا شدن از جرم آزرده بودن و گریه کردن! این چشم ها، چشم های یک حیوان دردمند است که شلاق خوران دور واریته می گردد و ناگزیر به دنبال حرکتی نمایشیست که همگان را سرگرم کند و همینطور از شدت خشم و ضربات شلاقزن کم کند... دلم می خواست زود برسم خانه و توی اتاقم پناه بگیرم.

 آمدم. با دست های لللررززان لباس هایم را کندم و راحت ترین لباس ممکن را پوشیدم. آمدم سراغ لپ تاپم (چقدر دوستش دارم... به جرات می توانم بگویم بهترین دوستم است) روشن اش کردم و در حالی که حواسم جای دیگری بود، فولدر بتهوون را باز کردم. چشمم افتاد به زانویم و یادم آمد که دردم را فراموش کرده بودم. یک دایره ی بنفش. دلم به حال خودم خیلی سوخت و با اولین تلنگری که لودویگ برای شوخی کردن و دلداری دادن به پشتم زد (Sonata Pathétique) زدم زیر گریه!

...

حالا آرامم. اوضاع بهتر است. نخندید، اما آن دایره ی بنفش را بوسیدم و انگشتهایم را آرام کشیدم روی نبض نا آرامی که زیرش می زد (دارم امروز را فراموش می کنم). به فیلمی که دیروز دیدم فکر می کنم. همان فیلم روسی:  . Lilya 4 everفیلم واقعا خوب اما ناراحت کننده ای بود. شاید فردا غروب که از دانشگاه بر می گردم ((shit سری به کلوپ بزنم و از آن آقای عجیب و غریب تشکر کنم و ضمنا ببینم آیا فیلم Wrestler من را آورد یا نه...  

"آدم باید خیلی راک باز باشه که عاشق Wrestler باشه"

چشم هایم واقعا می سوزد. باید فردا راس ساعت 6 صبح بیدار شوم و برای درس دادن تا 6 غروب آماده شوم. فردا اولین روز کاری ام در سال جدید است. راستش را بگویم دلم برای دانشگاه و بودن در میان شاگردهایم تنگ شده.

 

پ.ن: تشکر ویژه: ممنونم بابت آهنگهای Clapton... واقعا لذت بخش و به موقع بود. هر وقت طوری می شود که افرادی از جنس شما آهنگ، کتاب، یا فیلمی را به من معرفی می کنند که از تار و پود خودم است، احساس می کنم هنوز دلیل محکمی دارم برای اینکه وجود داشته باشم و به کوره راهی که می روم ادامه بدهم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 2:43  توسط آزالیا 

 

چرا دست از این تنبلی سمج نمی کشم؟ امیدوارم همه چیز با کپسول Dynamisan درست بشود. یک منبع فیلم جدید پیدا کردم. سلیقه ی فیلمی/ادبی/موسیقیایی خوبی دارد. امروز رفتم و چند فیلم سفارش دادم و به سفارش یکی از بچه های آنجا (که به طرز عجیبی لباس می پوشد) هم یک فیلم روسی خریدم. کلی بحث های فیلمی کردیم و گرد و خاکی به راه انداختم اما اصلا حالم بهتر نشد. نمی دانم دلم چه می خواهد. اصلا واقعا چه مرگم است؟... لعنتی. اگر می توانستم هر وقت که دلم می خواهد سیگار بکشم باور کنید که حالم خیلی بهتر می شد... دلم یک دوست خوب می خواهد. یک "دوست"... چه کلمه ی دوری... انگار همینطور که به زبان می آورمش هی از من دورتر و دورتر می شود... دو.............س...................................................ت... چقدر خسته ام. انگار تمام کوه های دنیا را کنده ام... انگار دور تا دور زمین را شخم زده ام. چقدر از اینجا بی زارم. از این اتاق. از این چوب لباسی شلوغ. از این سکوت. واقعا خنده دار است! هیچ نمی فهمم تام ویتس بیچاره اینجا روی دیوار من چه می کند؟ آن هم در چهار پوزیشن! توی همه ی عکس ها نسبتا جوان است و سیگار رو به خاموشی ای لای انگشتهایش است. لعنتی. دلم می خواهد بنشینم و برای یک نخ سیگار زار زار گریه کنم و غزل های عاشقانه در مدح اش بسرایم. تمام این ویتامین ها، آمینواسیدها و مینرال ها در برابر قدرت تو چه ناچیزند... موبایل لعنتی ام هنگ کرده و سیستم تاچ اش به گ Aرفته. همین را کم داشتم! چقدر دلم می خواهد قیافه ی خودم را شبیه لیزابت در فیلم "دختری با تتوی اژدها" بکنم... لعنتی. چایی تمام شد. آشپزخانه چقدر دور است. باید دو خط مترو عوض کنم تا به تو برسم. تمام لباس هایم دور و برم پخش اند. باید جمع اشان کنم. باید. باید. باید... آخ... پر شده ام از همه چیز. از همه چیز. از همه چیز. می خواهم خالی بشوم. از همه چیز. از همه چیز. از همه چیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:14  توسط آزالیا  |