نشسته ام اینجا. گیج و گنگ. خوشبخت از این تنهایی و تلخ از مرگ بابک. خوشبخت و تلخ. سیگار آخر را کشیده ام و پک آخر را عاشقانه از لبهایم دور کرده ام. عزای این سیگار آخر را گرفته ام. همین چند لحظه ی پیش ماشین لباس شویی را خاموش کردم و فکر می کنم به اینکه دفعه ی قبلی که ماشین لباسشویی را خاموش کرده بودم بابک هنوز زنده بود. همان پنج شنبه ی شوم. از این فکرهای مزخرف مازوخیستی که بعد از هر اتفاق کابوس واری به سراغ آدم می آید و آنقدر توی کله ی له شده ی درد کشیده مانور می دهد تا اینکه خودش خسته می شود و می رود پی کارش و کل این پروسه اسم دیگری دارد به نام صبور شدن.
بعد؟
هیچ.
انسانی مرده است و این باید مرگ تمام بشریت باشد اما نیست. تمام این چرخه ی مزخرف تکرار می شود تا جایی و بعد از ظهری که می رسد به من و نوبت من می شود تا این حرف های تکراری را سر هم کنم و درد بکشم و در پایان بفهمم که این درد هیچ حماسه ای نیست. این فقط یک احساس ناخوشایند ساده است. دل پیچه. سر درد. توهم جسم خارجی در چشم. همین.
امروز رفته بودم club. تنها جایی که در این یکی دو سال اخیر گاهی می روم و صحبت از چیزهایی می کنم که دوست دارم. امروز به فراخور حس و حال من از شعر حرف زدیم. از ناتوانی و درد کشیدن من در شعر. قرار است که بیشتر بنویسم. فکر می کنم همین نوشتنم از برکات امروز است. باید کاری بکنم. خیلی فکر می کنم به همه چیز. به اینکه به قول خودم خط خودم را پیدا بکنم. اما در نهایت تا چشم باز می کنم خودم را می بینم که رفته ام سراغ فولدرهای آهنگ های تکراری ام و سیگار و چایی. نتیچه ی تمام افکار امروزم این بود که سیگارم تمام شده فندکم گم شده و باید فکری به حال این وضع کنم! می دانم که به زودی این کار را خواهم کرد و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
